+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:47  توسط کوچولو
|
سلام دوستای گلم
من نمی خواستم حالا حالا ها آپ بشم ولی برای پایان دادن
به شایعات مبنی بر اینکه من کلاس پنجم نیستم
از خواهر و برادر بزرگترم
خواهش، التماس و تمنا کردم 

(اینجوری)که یه آپ کووچوولوی دیگه هم
واسم بزارن بابا آقایون محترم (احمد رضا خان)و(آقا رامین)من کلاس پنجمم
و از خواهر و برادر بزرگترم خواستم برای اینکه مزاحمشان نشویم
برایمان یک
وبلاگ کوچک بسازند تا چند ماهی یک بار اگر به ما لطف داشتندخاطرات مدرسه
مان را در آن به ثبت برسانند
.امید وارم تا حدودی از کنجکاویتان کاسته باشم
این آپم به لطف ایشان نوشته شده است
راستی عکسای پایین دختر عمو
و پسر داییمان است که تل مو برایش زده ایم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 19:45  توسط کوچولو
|
بلاخره آپیدم
سال نو مبارک 

راستی عیدی هارو رد کنید بیا
خوب دیگه خدا حافظ دوستای گلم تا آپ بعدی، ایشالا صد سال دیگه
قراره چند روز دیگه ببرنموون اردو جای شما رو خالی خواهیم نمود
خوب دیگه تا های بعدی بای

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:32  توسط کوچولو
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:22  توسط کوچولو
|
سلام دوستای خوبم امروز اومدم که به پیشنهاد خواهرم یکی از انشاهامو توی وبم بزارم و نظرتونو در
موردش بپرسم
موضوع انشا این بود که یه جمله رو اول صفحه نوشته بود و از ما خواسته بود که
ادامشو بنویسیم خواهرم وقتی خوندش خیلی خندید اینجوری
حالا شما هم بخونید:
دشمن از هر سو به کشور هجوم آورده بود.نگرانی در نگاه مردم موج می
زد.دیگر جای درنگ نبود.او با خود اندیشیدکه می تواند چه کار کند. ناگهان فکری
کرد.او فکر کرد که اگر بتوانند دروازه ی شهر را ببندنددشمن نمی تواند به شهرمان
بیاید .آنان حتی یک سلاح به درد بخور هم نداشتند یک نفر فکری کرد رفت و چندین
بادمجان آورد
،سر بادمجانها را زدند تا فقط رنگ بنفش معلوم باشد .(ومثل نارنجک
شود)وقتی دشمن به آن طرف آمد بادمجانها را پرتاب کردند دشمن هم ترسید و فرار
کرد.ولی هنوز جنگ تمام نشده بود .زنان می کوشیدند سلاح بسازند و کودکان
سلاح ها را می رساندند ،جنگ همینطور پیش می رفت تا کشور در جنگ پیروز شد.
ببخشید بچه ها خیلی پشیمون شدید که خوندینش؟
خوب می دونید چی شد
اون روز من یادم رفته بود انشا بنویسم ۵ دقیقه قبل از اینکه برم مدرسه این انشا رو
نوشتم
خوب دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمیگیرم پس تا آپ بعدی بای
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:22  توسط کوچولو
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:34  توسط کوچولو
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:46  توسط کوچولو
|
سلام من دوباره اومدم کارناممو گرفتم ۳ تا نوزده داشتم فک می کنید چی تاریخ مدنی ـجغرافی ـقرآن
معدلمم ۷۲/۱۹شد
واقعا خجالت آوره نه؟
نه اصلا نمره مهم نیست مهم اینه که بیشتر یاد بگیری

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:53  توسط کوچولو
|
من سارا کلاس پنجم هستم
وتوی کلاسمون دوستای خیلی خوبی دارم ولی یه چیزایی توی کلاس هست که منو خیلی ناراحت میکنه
الان توضیح میدم:
توی این هفته قرار بود چند نفر رو برای المپیاد ریاضی انتخاب کنن، من ریاضیم از همه بهتر بود ولی چون قضیه پارتی بازی بود
من انتخاب نشدم خانوممون دختر خودش و چند نفر رو که ازشون خوشش میومد
انتخاب کرد ومن هم قربانی پارتی بازیهای خانووم شدم
نظر شما در مورد این کارا چیه
به نظر شما واقعا این کار درستیه
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 12:30  توسط کوچولو
|
سلام من سارا توپولو هستم
به این وبلاگ خوش اومدین من تازه این وبلاگ رو ساختم واز شما دوستانی که اولین بینندگان این وبلاگ هستین میخوام که منو برای بهتر شدن این وبلاگ راهنمایی کنید
منتظر راهنمایی شما هستم بای...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:1  توسط کوچولو
|